حسود نیستم اما تحملش سخت است ... که دستهای تو در دست دیگری باشد
***
***
امروز ساعت دیواری اتاقم را شکستم تا عبور تلخ ثانیه ها را دیگر نبینم. اما می دانم که شبیخون شب رویای بی ثانیه بودن را از من خواهد ربود..........
***
***
به راستي كلمه زيباي عشق را بايد در چه زماني بكار برد. عشقي كه حافظ آن را در اكثر غزلهای
بكار مي بندد با عشقي كه اين روزها در تمام روابط از آن حرف زده مي شود تفاوت دارد؟ كاش چند دقيقه اي به آن فكر مي كرديم. من فقط در اين حد ميدانم كه: عشقي كه حافظ را گرفتار كرده است او را به مقام لسان الغيب رسانده است و عشقي كه امروزه مي بينيم از تمام فعاليتها ما را باز ميدارد. فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم به نظر مي آيد كه عشق حقيقي باعث تعالي انسان مي شود، باعث آزادي و رهايي از اين زندگي مادي مي شود.به تمامي كاينات ،به چشم مخلوق معبودش نگاه ميكند و به تك تك آنها عشق مي ورزد.

\مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟ ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟ هنوز هم گمان مي كنم پاييز
است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...
اين ديوانگيست ... که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم.. که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ... که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است... و به ياد داشته باشيم که هميشه شانس هاي ديگري هم هستند تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
اگرابرهای آسمان باریدنشان را فراموش کنند اگر خورشید درخشان درخشید نش رافراموش کند اگر ماه فروزان تابیدنش را فراموش کند اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند اگر دریا تلاطم امواجش را فراموش کند این را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد
***
***
***
***
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم من محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني مي كنم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
***
***
***
به تو می اندیشم به تو ای سنگ ترین سنگ زمین .کاش میدانستی بعد از آن رفتن تو از بر من دل من با همه شهر غریب افتادست "من چه میدانستم آخر قصه چن..........
***
***
***
پناه برده ام در اتاقی تاریک .برای امضای حکم مرگم "چراغ را روشن کردم نوشتم.... و ماندم در حسرت بوسه ایی که بر لبانم بنشیند
آشیانه بادها کجاست وقتی که در آسمانها نیستند روز را کجا سپری میکنند شب که به جارو کردن خواب من مشغولند
***
***
برای مادر
همي نالم كه مادر در برم نيست صفاي سايه او بر سرم نيست مرا گر دولت عالم ببخشن برابر با نگاه مادرم نيست.
***
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی این گونه بی معنا نبود
نوشته شده توسط mohammad در سه شنبه 18 آبان 1389 ساعت 9:51:30 PM |