جوانیم
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند .ستایش کردم ،گفتند خرافات است .عاشق شدم
گفتند دروغ است .گریستم گفتند بهانه است .خندیدم گفتند دیوانه است .دنیا را نگه دارید ، می
خواهم پیاده شوم
ای دل ساده بکش درد که حقت این است از زمانه بشو دلسرد که حقت این است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود بکش از مردم نامرد که حقت این است
انچه بر عاشق دلخسته روا دانستی فلک اخر سرت اورد که حقت این است
****************
بدون اراده متولد می شویم،با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم،
اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستیهای پاک و بیآلایش است
نوشته شده توسط tareg در شنبه 19 مهر 1388 ساعت 1:42:01 AM |